|
نقاشی های ذهن من |
تو فکر نوشتنه یه ترانه یا شعر هستم که موضوعش کمی سخته و چند روزه فکر منو به خودش مشغول کرده تا جایی که گاهی همینجوری که نشستم میرم تو فکر و یهو می بینی نیم ساعته زل زدم به دیوار و حواسم نیست . اول می خواستم موضوع شعرو بگم و از دوستان اهل ذوق کمک بگیرم اما دیدم که اونوقت نوشتن فایده نداره خودم باید بهش برسم ( لبخند ) .
چند وقته به دختر عمه هام قول دادم براشون یه بار غذا بپزم دستپختم رو امتحان کنن و بنا به درخواست خودشون هم لوبیا پلو قراره باشه . اولش گفتن هرچی بلدی من گفتم همه چی بلدم شما بگین چی میخواین ( دو نقطه دی) و به همین خاطر امروز دست به کار شده و خرید خواهم رفت تا مواد لازم رو بخرم و فردا لوبیاپلو براشون درست کنم ( چشمک ) (لبخند) .
همچنان در حال دیدن سریال هستم و جدیدا سریال criminal mind رو شروع کردم . جالبه یعنی بد نیست یه سری کارگاه و پلیس هستن که هر اتفاقی می افته میرن پی گیری می کنن . یه چیزی تو مایه های شرلوک هلمز ولی مدله امروزیشه .
کامپیوترم رو می خوام بفروشم البته می دونم قیمت زیادی نمی خرن چون با اینکه همه چیزش بالاست و برای کار کردن با تری دی مکس و مایا و طراحی انیمیشن بستمش اما قدیمیه ماله 3 سال پیشه حدودا . البته من 5-6 ساله از لپ تاپ استفاده می کنم و کامپیوتر رو جز چند بار واسه کار طراحی بیشتر استفاده نکردم وقتی لپ تاپ هست و آدم می تونه لم بده چه کاریه بشینه رو صندلی و انرژی هدر بده ( چشمک ) البته من تنبل نیستم فقط یه کم حال ندارم ( دو نقطه دی ) .
فعلا همینا چونکه باید برم که بالا سر مریم خانوم باشم تا هم کارا درست پیش بره هم تنهایی تا شب طول می کشه کمک کنم بلکه زودتر تموم بشه .
__________________________ ______________ ____________________
می گم آخه پدر من ، من آدم بد غذایی نیستم تازه من مرغ دوست دارم تو دوست نداری ! ینی چی هرچی تو می خوری ؟
بعدشم من که نمی خوام غذا درست کنم می خوام از بیرون بگیرم . پیک خو.ان ر.نگین هم می تونه بره از سعادت آباد واسه من غذا بگیره بعد بره از تجریش از یه رستوران دیگه واسه تو غذا بگیره بعد بره اون سره دنیا واسه جد و ابادمون از یه جای دیگه غذا بگیره بیاره برامون . چرا انتخاب نمی کنی ؟
دوباره امروز می گم از فلان جا می خوام غذا بگیرم . اینایی که تو منوش باب طبع تو هست ایناس : ... دارم منو رو می خونم که وسط حرفم می گه :
من باقالاقاتق می خوام !!!
می گم آخه پدر من گوش می کنی به حرفم ؟ تو که سیر نمی خوری ! باقالاقاتق سیر داره .
می گه : نهههههه من سیر نمی خوام .
دوباره شروع میکنم بقیه منو رو بخونم که می گه من فسنجون می خوام .
گفتم آخه تو که مرغ نمی خوری فسنجونش با مرغه ! می گه عیبی نداره .
منم گفتم به جهنم . به درک . کسی که با خودش و شکمش تارف داره گشنه بمونه !
منم غذایی رو سفارش دادم که می دونم بابام دوست داره و اصلا نذاشت من منو رو بخونم و به اون برسم .
حالا هم غذا بیاد من از غذام بهش نمی دم !!! عمرا از غذام بهش نمی دم تا دوتا چیز رو یاد بگیره.
1- با شکمش تارف نکنه.
2- وقتی من دارم گل لقد می کنم ( حرف میزنم ) گوش بده !
همین.
__________________________ ______________ ____________________
هرچی مامانش گفت بیا برو خونه خالت بمون گفت نه ! میرم خونه ی دایی اینا که این چند روز تعطیلی رو با خاله سوسکه باشم .
منم گفتم حتما محبتش باز قلمبه شده اما بعد متوجه شدم که موضوع محبت نیست !!!
اگه خانوم تشریف می بردن خونه ی خاله شون یعنی اون یکی عمه م اونوقت دیگه آزادی رفت و آمد نداشتن و تحت نظر بودن ! واسه همین از خونه ی ما به عنوان هتل استفاده کردن و منم به رسم مهمون داری این چند روز رو خونه گذروندم اما ایشون هرروز کله ی صب شال و کلاه کرد با دوستاش رفت بیرون 10-11 شب اومد خونه !!! بعد هم رفت بالا جاشو انداخت خوابید .( فک کن اینقد با هم بودیم و هم رو دیدیم این چند روز دیگه تا 1 سال اصلا قیافش جلو چشم می مونه !!!!!!!!!!!!! )
از نبودن مامان جونش و گیر ندادن های بابا ی من استفاده کرد و همچین که تعطیلات تموم شد گفت ذیگه مزاحمتون نمی شم شب می رم خونه ی خاله اینا !!!! اکههههه بچه پررووو !
از آدمایی که فقط واسه منافع شخصی خودشون یاد آدم می افتن و یه منت هم سر آدم میذارن متنفرم.
__________________________ ______________ ____________________
کنار جایی که ما نشسته بودیم یه حوض بود که توش هم چند تا ماهی داشت . یهو یه پسر بچه 3-4 ساله ی بور و طلایی اومد ولو شد کف زمین و با دست رفت تو حوض مشغول بازی شد مامانش هم با یه پسر بچه چند ماهه تو بغلش نشست کنار ما . من و توت فرنگی مشغول تماشای پسربچه شدیم که خیلیییی شیرین بود . یهو رو کردم به توت فرنگی و گفتم می خوای باهاش عکس بگیری ؟ اونم گفت آره ، ولی زشت نیست ؟ منم گفتم نه چه عیبی داره ؟ ( دو نقطه دی ) .
از مامانش اجازه گرفتیم و بابا هم اومد دوربین به دست اما پسره هرچی توت فرنگی سعی کرد یه جا آروم نشد که عکس بگیره تا اینکه من یادم اومد که شب قیل یه بسته (ام اند ام) خریدم (چشمک). اون رو دادم به توت فرنگی که بده به اون کوچولوی خوشمزه . خلاصه که اسمارتیز و دادیم و توت فرنگی هم چند تا عکس باهاش گرفت و تموم شد . وقتی داشتن می رفتن مامانش بهش گفت نمی خوای بوسشون کنی تشکر کنی ؟
پسره هم اومد توت فرنگی رو بوس کرد و داشت می رفت که مامانش من رو نشون داد گفت هردوشون رو ( دو نقطه دی ) منم سرم توی اینترنت بود .
فسقلیه خوشمزه اومد نزدیکم و دستش رو گذاشت رو لبش گفت : کیس ! کیسسس ! بعدم با ل./بای خیسش ل./ب من رو تف مالی کرد . ولی بوسش خوشمزه بود هااااا . یعنی یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی . هنوز که هنوزه من و توت فرنگی عکسا رو که می بینیم با ذوق و شوق از اون ب.وس خوشمزه یاد می کنیم .
پ.ن : دوباره یاد آور می شم که پسر بچه ی 3-4 ساله بوده . و نکته ی مهم تر اینکه عکس های اون روز رو بابام گرفته و از اونجایی که آخر هنر و عکاسی هست بابام ، در نتیجه اون عکسا تار هستن . یعنی هم دستش لرزیده هم تنظیم دوربین خوب نبوده ! اما واسه ما که خاطره ست .
پ.ن 2 : این سفر واقعا سفر خاطره انگیزی بود و گذشته از خیلی مشکلاتی که داشتیم اما من خاطره های خیلی قشنگی از این سفر دارم .
پ.ن 3 : سر صبحی چه بوی کشک بادمجونی میاد !!! دلم خواست . ( دو نقطه دی )
__________________________ ______________ ____________________
یکی از قشنگ ترین رویاهای من اینه که شبا قبل خواب چشمام رو می بندم و تا خوابم ببره به لاغر شدنم فکر می کنم و خودم رو توی یه هیکل نرمال تصور می کنم و می رم تو عالم هپروت و اتفاق هایی رو که دوست دارم بیوفته و کارهایی رو که دوست دارم انجام بدم وقتی که لاغر شدم رو برای خودم به تصویر می کشم .
حتی وقتایی هم که می رم روی ترازو و می بینم وزنم ثابت مونده خیلی ناراحت نمی شم چون بعدش می رم جلو آینه و آینه بهم می گه که خیلی جم تر شدی و داری سایز کم می کنی .
چند روز پیشا مریم خانوم که اینجا بود بهش گفتم 3-4 تا از شلوار های قدیمی که هم داغون شده بود و هم برام خیلیییییی گشاد شده بود بندازه دور اما بعدش پشیمون شدم که کاش نگه می داشتم یکیشون رو . آخه نمی دونین چقدر دیدنی بود . من که چشمام گرد شده بود با تعجب گفتم : اَههههههههه مریم خانومممم یعنی من اینقدی بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟ ( دو نقطه دی ) .
چشم به راه روزی هستم که وقتی می رم جلو آینه خودم هم خودم رو تشخیص ندم ( چشمک ) (لبخند)
__________________________ ______________ ____________________